سلام دوستان عاشق . روز و شبتون بخیر یاران گرامی ... 
سرانجام
یک بار دیگه اون روز دردناک و سیاه از راه رسید ؛ روزی که دستان شوم و
سیاه اجل ، مایکل جکسون رو با بی رحمی و قساوت هرچه تمامتر از این عالم
فانی ربود و عاشقان راستین و وفادارش را تا انتهای تاریخ سوگوار و عزادار
کرد ... 
امروز
و به مناسبت فرا رسیدن 25 ژوئن ، سالگرد درگذشت هنرمند هزاره ها ، داستان
دیگری از خاطرات بی انتهای مایکل جکسون کبیر رو برای شما عزیزان روایت
خواهم کرد ؛ خاطره ای که مربوط به بخشی از حوادث و ماجراهای تلخ و هولناک
25 ژوئن سال 2009 به نقل از یکی از نزدیکترین اقوام مایکل جکسونه : برادر
بزرگ ارباب افسانه ها ، جرمین جکسون ... 

امیدوارم با خوندن این خاطره تلخ و دردناک و لحظاتی اشک ریختن در کنار اون بتونید ذره ای از بار سنگین و غیر قابل تحمل غم و درد وحشتناکی که توی این ساعات و ثانیه ها تحمل میکنید کاسته و با قدرت و توان بیشتری به یادآوری عاشقانه اون پادشاه جاودان و بی تکرار در این لحظات لبریز از عشق و دلدادگی بپردازید .
قبل از شروع این داستان توجه دوستان و عزیزان عاشق رو به یک مطلب بی نهایت مهم جلب میکنم :
از
اونجاییکه داستان ماهرانه روایت شده توسط جرمین جکسون از حوادث رخ داده در
25 ژوئن 2009 بسیار بسیار دقیق ، شفاف و همراه با جزئیات کامل تصویریه ،
اینه که از دوستان حساس و دلنازکی که به هر علت احساس میکنند قادر به خوندن
داستان دردناک این برادر داغدار و عاشق نیستند تقاضا میکنم از خوندن ادامه
این مطلب پرهیز نموده و هرچه سریعتر از محیط وبلاگ خارج شوند ... 


با این مقدمه ، داستان تلخ و سوزناک امروز رو در پنجمین سالگرد سفر بی بازگشت مرد یک دستکشه آغاز میکنم :
جرمین جکسون داستان خودش رو اینطور آغاز میکنه و میگه :
خوب یادمه که اون روز برای انجام یک ملاقات تجاری با گروهی از بازرگانان چینی به شهر پاسادنا ، واقع در مناطع کوهپایه ای کوهستان San Bernardino رفته بودم که یک دفعه در وسط جلسه ، گوشی موبایل همسرم حلیمه به صدا در اومد . شخص تماس گیرنده دوست عزیز و خوبم و مجری قدیمی و کهنه کار شبکه CNN ، لری کینگ بود . لری با ما تماس گرفته بود تا ازمون سوال کنه که آیا چیزی راجع به گزارش خبری شبکه TMZ دال بر اینکه مایکل جکسون به بیمارستان UCLA منتقل شده به گوشمون خورده یا نه .
راستش باید اعتراف کنم که این تماس در همون قدم اول نتونست برای من زنگ خطر جدی ایی رو به صدا در بیاره چرا که این واقعاً اولین باری نبود که رسانه ها داشتند در مورد خبر انتقال مایکل به بیمارستان هیجان زده شده و جار و جنجال بیخود به راه می انداختند ! برای همین تنها به ذهنم خطور کرد که به مادرم زنگ بزنم و بهش اطلاع بدم که چنین موضوعی رخ داده تا او در مورد مساله تحقیق کرده و خودش رو به سرعت به بیمارستان UCLA برسونه تا ببینه ماجرا از چه قراره . متاسفانه به محض اینکه من از پشت تلفن صدای مادرم رو شنیدم متوجه شدم که یه مشکل خیلی ناجوری به وجود اومده . صدای مادر مملو از اضطراب و دلواپسی به نظر میومد . او به من گفت :
جرمین من الآن با عجله دارم به سمت بیمارستان میرم . به محض اینکه به اونجا رسیدم بهت زنگ میزنم . تو هم بلافاصله راه بیفت !
تماس رو که قطع کردم دیگه نفهمیدم چی شد ! فقط یادمه من و حلیمه جلسه رو نیمه کاره ترک کرده و با سرعت پریدیم توی ماشین . حلیمه پشت فرمون نشست و من کنار دستش در قسمت مسافر . تو اون لحظات اصلاً نمیتونستم به اتفاقهایی که ممکنه طی ساعات آینده برامون رخ بده فکر کنم . فقط یادم میاد در همون حال که حلیمه به شدت با ترافیک میجنگید و اتوموبیل رو با سرعت تمام به سمت UCLA میروند ، نگاه من بر روی گوشی موبایل جهت دریافت تماسی از سمت مادر یا هر شخص مطلع دیگه ای قفل شده باقی مونده بود .
در همون حال یکی از وکلای من به نام Joel Katz به گوشی من زنگ زد :
جرمین ، من شنیدم که اوضاع خیلی خیلی بده !!!
متاسفانه جزئیات موجود در خبر ِ دریافت شده از سمت این وکیل بسیار بسیار اندک بود . از طرفی ، نمیتونستم خودم رو هم راضی و متقاعد کنم که در اون ثانیه ها ، رادیوی ماشین رو روشن کرده و به شایعات ضد و نقیضی که از رسانه ها پخش میشد گوش کنم . من داشتم از شدت استرس و وحشت نابود میشدم .
حلیمه طوری رانندگی میکرد که گویی کل بزرگراهها ارثیه پدری او هستند و البته من از این بابت بسیار خوشحال بودم چرا که من توی اون لحظات حتی تجسم اینکه قادر هستم پشت فرمان اتوموبیل بشینم رو هم در ذهنم نداشتم ؛ احساس ضعف و بیماری شدید میکردم و همه بدنم رعشه گرفته بود . حتی وقتی امروز به اون روز و اون ثانیه ها فکر میکنم تعجب میکنم که چه نیرویی جسم منو توی اون لحظات با خودش این طرف و اون طرف میکشید .
- مادر ؟!
- اون مُرده ه ه ه ه ه ه ه !!!! (
)
واقعاً
نمیدونم چه چیز مربوط به اون لحظه منو بیشتر ویران و نابود کرد : شنیدن
وحشتناکترین خبر عالم یا شنیدن دردناکترین ضجه و فریاد مادرم در همه عمر .
واقعاً قادر نیستم اون ثانیه رو تشرح کنم . (
)
فقط بعدش من هم شروع کردم به فریاد کشیدن :
او مرده ؟؟؟؟!!!! مایکل مرده ؟؟؟؟!!!!! (
)
در حالیکه صداش اندکی آرومتر شده بود با درد تکرار کرد :
او مرده ... (
)

حالا حلیمه هم داشت در کنار من گریه میکرد و دیگه مابقی طول سفر تا رسیدن به بیمارستان برای من تنها شبحی تار و تیره از خاطرات زندگیست .
وقتی به نزدیکی های محوطه بیمارستان رسیدیم متوجه شدم که تقریباً 12 هلیکوپتر مربوط به شبکه های خبری مختلف دارند اون اطراف و توی آسمون چرخ میزنند . پلیس برخی از خیابانهای اصلی Westwood رو با نوارهای مخصوص صحنه های جرم و جنایت مسدود کرده و مردم که تعدادشون هر لحظه در حال افزایش بود ، سراسیمه و نگران به سمت بیمارستان میدویدند . کمی بعد یک افسر پلیس که ما رو شناخته بود ، اتوموبیل رو از یک مسیر فرعی به سمت درب کناری بیمارستان هدایت کرد و سپس حلیمه من رو از ماشین پیاده کرد و خودش سراسیمه به سمت پارکینگ بیمارستان رفت تا بتونه ماشین رو پارک کنه و مجدداً به من بپیونده . در حالتی مابین دویدن و راه رفتن ، سراسیمه خودم رو از داخل پیچ و خمهای داخل بیمارستان به سمت بخش اورژانس رسوندم و درحالیکه اونجا یک پرستار رو مقابل خودم دیدم فریاد کشیدم :
او کجاست ؟ مادر من کجاست ؟؟
پرستار
، دستپاچه و وحشتزده اتاق کنفرانسی رو از راه دور با انگشت به من نشون داد
. برق آسا خودم رو به سمت اتاق کنفرانس کشونده و داخل شدم : مادر اونجا به
تنهایی در اون سوی میز کنفرانس در سکوت محض همانند مجسمه ای بیجان نشسته
بود . او عینک تیره ای بر چشمانش داشت و در حالیکه مشخص بود ابداً گریه
نمیکرد ، به نقطه ای ثابت در دوردست خیره باقی مانده بود . حالا دیگه و با
دیدن این صحنه حتی کوچکترین شانسی جهت تکذیب خبر درگذشت مایکل برای من باقی
نمونده بود ! (
)
به سمتش قدم زدم ، به آهستگی کنارش نشستم و با محکمترین شکل ممکن در آغوشش کشیدم اما مادر درست همانند یک جسم صلب ، ساکن و بی حرکت بود . در اون لحظات هر دوی ما احتیاج به تسکین و آرامش داشتیم .
کمی بعد ، پسر عموم Trent وارد اتاق شد و به من گفت :
من اینجا پیششم . تو برو کنار مایکل ! (
)

وقتی مجدداً وارد راهرو شدم ، لاتویا و رندی با چهره های برآشفته و ویران اونجا ایستاده بودند ؛ درحالیکه رندی هذیان وار تنها یک جمله رو پشت سر هم تکرار میکرد :
یه نفر این کارو کرده ! یه نفر این کارو کرده !
واقعاً
در شرایطی نبودم که بتونم حرفهای رندی رو بفهمم و تحلیل کنم . رندی فقط
تونست با اشاره دست ، سمتی که برادرمون اونجا آرمیده بود رو بهم نشون بده .
اونجا اتاقی در پشت یک درب ِ بسته بود ؛ دربی که یقیناً رندی اصلاً دلش
نمیخواست برای بار دوم از اون عبور کرده و داخل اتاق پشت سرش بشه ! (
)
لاتویا
و من به آهستگی به سمت اتاق به راه افتادیم . اتاق پنجره ای داشت که میشد
از پشت اون به داخلش نگاه کرد . اونجا شبیه به یک اتاق نشیمن بود که توش یک
نیمکت در کنار یک تخت قرار داشت و لامپ کم نوری به آهستگی تخت و ملحفه
سفیدی که بر روی اون کشیده شده بود رو روشن میکرد . مایکل روی اون تخت و
زیر پارچه ای سفید بی حرکت خوابیده بود ! لاتویا درب اتاق رو به آهستگی
گشود و به سمت تخت حرکت کرد . او به آرومی به سمت مایکل رفت ، پارچه رو از
روی صورت مایکل کنار کشید و در حالیکه خودش رو به بدنه تخت تکیه داده بود ،
صورتش رو به صورت او چسبوند ؛ گویی داشت برای آخرین بار با برادرش نجوا
میکرد . در حالیکه به کل این صحنه ها با بهت خیره شده بودم و نمیتونستم
باور کنم که کابوس وحشتناکی که مقابلم قرار گرفته واقعیته ، به آهستگی وارد
اتاق شده و به کنار تخت رفته و در سمت مخالف لاتویا کنار مایکل ایستاده و
با ناباوری محض به او خیره شدم . (
)
لاتویا در همون حال صورتش رو که به صورت مایکل چسبونده بود از روی صورت مایکل جدا کرد ؛ درحالیکه سیلاب اشک از چشمانش به سمت پایین صورتش در جریان بود . سعی کردم با همه وجود به خودم مسلط بشم ؛ نفس عمیقی کشیده و دستم رو به سمت دست مایکل که بی حرکت در کنار بدنش قرار گرفته بود حرکت دادم . حالا دستان مایکل توی دستهای من بود و من داشتم پوست لطیف و نرم مایکل رو نوازش میکردم ؛ درست شبیه به وقتهایی که درکودکی ، زمانی که تنها و درمونده و غصه دار بود نوازشش میکردم و بهش دلداری میدادم . نمیتونستم باور کنم تا اون حد تکیده و لاغر شده . او تقریباً به اندازه نصف وزنی که یک ماه قبل از اون داشت به نظر میرسید . اگه یه غریبه بی اطلاع در اون لحظه وارد اتاق میشد و مایکل رو در اون وضعیت میدید ، بدون شک فکر میکرد که برادرم به خاطر ابتلا به سرطان یا فقر مطلق غذایی و بی اشتهایی مفرط از دنیا رفته است . حتی یادمه یکی از پیراپزشکها به من گفته بودند که وقتی مایکل رو تو اون وضع دیدند فکر میکردند که او مدتها در یک آسایشگاه بستری بوده است .
به آهستگی زیر لب زمزمه کردم :
چه بلایی به سرت اومد ؟
اینو خوب میدونستم که هیچ اندازه ای از تمرین رقص و موسیقی ، هرچقدر هم شاق و طاقت فرسا امکان نداره که بتونه به تنهایی مایکل جکسون رو از پا در آورده و به این حال و روز بندازه . اوج غم و اندوه درون قلبم به من اجازه این رو نمیداد که بتونم بیشتر از اون تحلیل کنم که چه عواملی ممکنه مایکل رو به اون حالت در آورده باشه . من بعد از دیدن جسم بیجال برادرم دیگه در شرایطی نبودم که مغزم بتونه به هیچ چیزی فکر کرده و روی هیچ موضوعی تمرکز کنه . خم شدم و پیشونی مایکل رو بوسیده و بهش گفتم که دوسش دارم . میدونستم که امکان نداره بتونم از کنار مایکل دور بشم . در همون حال با دستم یکی از پلکهای مایکل رو زدم بالا تا بتونم برای آخرین بار چشمهاش رو نگاه کنم . در حالیکه صورتم رو به صورتش چسبونده بودم و با جنون سعی میکردم با چشمانش من رو نگاه کنه ، هق هق کنان میگفتم :
به من نگاه کن مایک ! منو ببین ! (
)

من داشتم این حرکت جنون آسا رو بر خلاف همه تعالیم اسلامی که در زندگیم میدونستم و آموخته بودم انجام میدادم ؛ من داشتم در چشمان کالبدی مینگریستم که روح در اون جریان داشت و هنوز به صورت کامل ازش خارج نشده بود و این حرکت از دیدگاه اسلام گناه به شمار میومد .
میدونستم که روح مایکل در اون لحظات داره من رو نگاه میکنه و بهم میگه که گریه نکنم و اینکه اون حالش خوبه اما من دست خودم نبود و نمیتونستم بارش اشکهام رو متوقف کنم . به یاد میارم که من و لاتویا در اون لحظات چقدر دلمون میخواست که ای کاش میتونستیم ما هم از توی کالبد و جسم زمینیمون خارج بشیم و از بالا به خودمون و اعمالمون نگریسته و خودمون رو مورد بررسی و انتقاد قرار بدیم . این دقیقاً همون فکری بود که من توی اون ثانیه ها داشتم ؛ فکر میکردم مایکل الآن داره از اون بالا آزادانه ما دو نفر رو این پایین نگاه میکنه .
کمی بعد ، پرینس ، پاریس و بلنکت توسط پرستاری وارد اتاق شدند . به نظر من کلیه اون چیزهایی که اون بچه ها در اون ثانیه ها به زبون آوردند و کلیه کارهایی که توی اون اتاق انجام دادند ارزش این رو داره که به عنوان رازی مابین سه فرزند و پدرشون برای ابد محرمانه باقی بمونه و من هم هرگز این راز رو برای جهان فاش نخواهم کرد . من همینکه حال و روز آشفته و ویران اون بچه ها رو توی اون اتاق دیدم ، تصمیم گرفتم از اتاق خارج شده و اونها رو در کنار عمشون تنها بذارم . میدونستم من به اندازه کافی برای تسکین دادن درد اون بچه ها قدرت ندارم و به همین علت حس میکردم پاهام دارند من رو از فضای اون اتاق دور میکنند .
مردم اغلب مصیبت رو
یه جور ضایعه و درد فیزیکی به حساب میارن اما من حقیقتاً تا اون روز
نمیدونستم که اونها تا چه اندازه در اشتباه هستند ! میدونید ، مصیبت و
تراژدی حقیقتاً یه زخم فیزیکی نیست که بشه بخیش زد یا اینکه به فرض عارضه
ای نیست که یک جراح بتونه اون رو التیام ببخشه ؛ این یک درد احساسیه . این
یه درده مرموزه که در روح انسان مستقر میشه و همونجا میمونه و تو مجبوری
که تا پایان عمرت در کنار اون و با اون به زندگیت ادامه بدی . راستش تو یه
لحظاتی بعد از درگذشت مایکل که جملات زننده و آزار دهنده زیادی از سمت
رسانه ها و بعضی از طرفداران مایکل به گوشمون میخورد خیلی دلمون میگرفت و
آرزو میکردیم که ای کاش این طرفداران میتونستند نگاه عمیقی به ما ( خانواده
جکسون ) انداخته و اوج درد و رنجی که ما تحمل میکردیم رو اندازه گیری کنند
تا ببینند آیا ما هم در مقابل اون درد و رنجی که خودشون دارند لمس میکنند ،
به اندازه کافی داغدار و سوگوار هستیم یا نه ؟! همون میلیونها غریبه ای که
مایکل اونها رو خانواده دوم خودش میخوند و درد و رنج و ماتم اونها هم
همانند ما ، تسلی ناپذیر به نظر میومد ... (
)

بعد از اینکه از محوطه اتاقی که جسم مایکل در اون آرمیده بود خارج شده و وارد کوریدور اصلی شدم ، چشمم به صف طویلی از افراد و چهره های آشنا و سرشناس افتاد : مدیر ارشد کمپانی AEG ، رندی فیلیپس ، فرانک دیلیو : مدیر برنامه ای که سالها قبل توسط مایکل اخراج شده و بعدها مجدداً توسط کمپانی AEG به استخدام در اومده بود و همچنین تومی تومی ( Tohme - Tohme ) که اون هم اخیراً توسط برادرم از کار برکنار گشته بود ؛ من همه این افراد رو اونجا در کنار هم دیدم اما امکان اینکه بتونم روی اعمال و رفتار هیچکدومشون به صورت مستقیم نظاره داشته باشم رو در اختیار نداشتم . فقط یادم میاد یکی از اون افراد به سمت من اومد و بهم گفت که آیا حاضرم بیانیه ای که مرگ مایکل رو برای مردم جهان تایید میکنه قرائت کنم و تنها چیزی که من در پاسخ گفتم این بود :
البته ! طرفدارانش باید از این خبر مطلع بشن ... (
)
راستش ما برای خوندن این بیانیه مجبور بودیم اتاقی بدون پنجره رو پیدا کنیم چرا که اون افراد و مسئولین بیمارستان خبر داده بودند که طرفداران بیشماری اون بیرون و خارج از محوطه بیمارستان ، مضطرب و پریشان و خشمگین منتظرند . اونها اعتقاد داشتند فقط کافیه اون طرفداران من رو از پشت پنجره ببینند ؛ اون وقته که بدون شک اونها پنجره رو شکسته و به سمت داخل هجوم میارن !
خیلی از طرفدارها هنوز نمیدونند که حقیقتاً چرا من بیانیه رو به جای یک پزشک متخصص یا نماینده تیم پزشکی قرائت نمودم . خوب ، همه اون چیزی که من میتونم در اینباره بگم اینه که این مساله ، خواست وکلا و خود تیم پزشکی بود و از نظر من هم این تصمیم درست و عاقلانه به نظر میومد چرا که باور داشتم این وظیفه رو شخصی که ارتباط و رابطه فیزیکی نزدیک با مایکل داشت باید به انجام میرسوند . با خودم گفتم : بذار طرفدارها این خبر رو ابتدا از افراد خانواده بشنوند .
سرانجام من رفتم و در اتاق عقبی منتظر باقی موندم تا اونها ، مقدمات اجرا و برگزاری کنفرانس خبری رو آماده کرده و من رو صدا کنند تا بیام متن بیانیه ای که برام نوشته شده بود رو جلوی دوربین تلویزیون بخونم . در همون حالی که منتظر اطلاع رسانی اون افراد بودم ، شروع کردم متن بیانیه رو یک دور در خلوت برای خودم خوندن و تمرین کردن که ناگهان با خوندن همون جمله اولش حس کردم نفسم گرفت و سینم مجدداً و از نو سنگین شد :
او
داشت برای بازگشتش آماده میشد تا به همه دنیا ثابت کنه تا چه اندازه در
مورد او در اشتباه بودند . او نمیتونه مرده باشه ! این ، نمیتونه اتفاق
افتاده باشه ! آخه چطوری ممکنه او ... (
)
و دوباره بارش اشک از چشمانم آغاز شد که ناگهان صدای فریادی به گوشم خورد :
بیا جرمین ! اونها منتظر تو هستند !
و من از اتاق خارج شده و در میان حجم انبوهی از دوربینها و فلشها به مقابل میزی با دسته ای از میکروفونهای مختلف که روش قرار داشت رسیدم . نفس عمیقی کشیده و به آهستگی شروع کردم :

برادرم ، سلطان افسانه ای پاپ ، مایکل جکسون ، در روز پنجشنبه 25 ژوئن سال 2009 راس ساعت 2:26 بعد از ظهر از دنیا رفت . گمان میرود که یک حمله قلبی در خانه اش برای وی پیش آمده باشد ؛ هرچند که علت دقیق مرگ او تا زمانیکه نتایج کالبدشکافی او اعلام نگردد ، مشخص نخواهد شد . پزشک شخصی او که در آن لحظات در کنار وی بوده تلاش نموده که مایکل را از مرگ نجات دهد ؛ همانطور که پیراپزشکانی که وی را با آمبولانس تا بیمارستان رساندند نیز به همین شکل تلاش و فعالیت نمودند . بعد از انتقال وی به بیمارستان ، تیمی از پزشکان به مدت تقریبی بیش از یک ساعت کوشیدند تا جان وی را نجات داده و او را به زندگی بازگردانند اما متاسفانه آنها نیز ناموفق بودند ...
هرچند
که ما کمی بعد ، به بی فایدگی تمام این تلاشها پی برده و متوجه شدیم که
مایکل ، حتی قبل از اینکه کسی با 911 تماس بگیرد نیز از دنیا رفته بود . به
نظر میاد که تنفس مایکل راس ساعت 12:05 به صورت آشکارا قطع شده و او راس
ساعت 12:21 ، حتی قبل از اینکه کسی از داخل منزل او با اورژانس تماس بگیرد
از دنیا رفته بود . ( 

)
* بدون شرح :

Michael Jackson Killer : مایکل جکسون کُش !!!
نمیتونم اینجا راحت بخوابم ! یه خواب آور نیاز دارم ... البته هرچیزی جز پروپوفول !!!!
مترسک سیاه در دیزنی لند ، غرق در ندامت و شرمساری ، سوار بر دامبو !!!!
![]()
بعد از پایان کنفرانس مطبوعاتی ، من به همون اتاقی که مادر توش بود برگشتم . جوزف هم در اون لحظات از لاس وگاس داشت به اونجا میومد . مادر از دفعه قبلی تا اون موقع حتی ذره ای از روی صندلیش تکون نخورده بود اما این بار ، به محض اینکه چشمش به من افتاد و دید که دارم داخل اتاق میشم ، رو بهم کرد و گفت :
سلام عزیزم . حالت خوبه ؟ ( 

)
فکر میکنم بعد از اون شوک وحشتناک در ثانیه ها و لحظات اولیه ، مادر کم کم داشت دوباره به همون نقش مادرانه خودش برمیگشت و میخواست ایمان حاصل کنه که حال همگی ماها خوب و رو به راهه .
ساعتی
بعد ، همه برادرها و خواهرها و اعضای خانواده سر رسیده و توی اون اتاق
کنفرانس در بیمارستان UCLA در کنار کاترین جمع شده بودند ؛ در حالیکه جسم
مایکل جکسون ، ساعتی قبل جهت انجام تحقیقات و کالبد شکافی برای بخش پزشکی
قانونی اعزام شده بود . حالا عصر دلتنگ و نفسگیر پنجشنیه از راه رسیده بود و
ما همگی دستهای همدیگرو محکم توی همون اتاق در دست گرفته بودیم و در کنار
هم گریه میکردیم و به حرفهای مادر گوش میدادیم که برای ما تعریف میکرد
چطوری کل مسیر Hayvenhurst تا UCLA رو دعا کرده و از خدا خواسته بوده که
مایکل رو زنده نگه داره ... ( 

)

* آخرین دیدار جکسونها با مایکل جکسون کبیر ... جرمین و حلیمه در بالا و میانه تصویر ...
* داستان جرمن که به اینجا میرسه ، اشک از نو همه صورتش رو فرا گرفته اما همچنان به سختی تلاش میکنه که لبخندش مثل همیشه زنده و قدرتمند باشه . او در پاسخ به این پرسش که نظرش در مورد سری جدید کنسرتهایی که همراه با برادرانش به مناسبت سالگرد درگذشت مایکل به روی صحنه میبره چیه ، میگه :
اجرا
کردن بر روی صحنه با الهام گرفتن از روح جکسون فایو ، یه جورایی برای همه
ما زنده کردن و احیای روح و خاطرات آغاز سفر طولانی زندگیمونه که از گری
ایندیانا آغاز شد . چه فلسفه این حرکت درک بشه چه نشه ، برای من و برادرهام
این حرکت ، تداعی خاطراتیست که به این شکل مجدداً به زندگی بازگشته و از
نو زنده میشن . این یک نوع درمان و التیام برای همه ماست . هرچند ، بدیهیست
که این اجراها بدون حضور مایکل هرگز شبیه به آنچه که دنیا با او میشناخت
نخواهد شد . شکاف و خلاء حضور او بر روی صحنه بازتابی از خلاء و شکاف موجود
در روح و زندگی ماست که تا ابد با هیچ چیز پر نخواهد شد . هرچند ما همواره
و در انتها ، تنها با یک چیز آرامش گرفته و به حضورمان بر روی آن صحنه با
همه قدرت ادامه خواهیم داد : اینکه باور داریم یه جای دیگه ، تو یه عالم
دیگه ، یه پسر کوچولویی اون بالاها با یک لنگه دستکش سفید توی دستش و
طبلهای کوچک بانگوش نشسته و داره با ریتم موسیقی ما بدون کوچکترین اشتباهی
همنوازی میکنه ... 








تا بعد ...
Stay Tuned
! Let's Dance
سلام دوستان عزیز ؛ روز و روزگار فرخنده ... 
خوب ، همونطور که از عنوان مطلب هم میشه حدس زد نوشته امروز ما درباره نخستین مراسم تحلیف ریاست جمهوری آقای بیل کلینتون ، رئیس جمهور اسبق ایالات متحده امریکا هستش ؛ مراسمی که با حضور شخصیتهای بزرگ و مشهوری از عالم هنر و سیاست با شکوه و قدرت هرچه تمامتر در روز 19 ژانویه سال 1993 میلادی به اجرا در اومد .

اما
همونطور که دوستان عزیزم به خوبی آگاهند ، مایکل جکسون هم در اون روز و طی
اون مراسم یکی از مهمانان سرشناس حاضر در مراسم جشن تحلیف کلینتون بود ؛
هنرمندی که این شانس و موقعیت ممتاز و منحصر به فرد رو پیدا کرد که حتی
بتونه 2 تا از آهنگهای آلبوم جدید و موفق خودش با نامهای Gone Too Soon و Heal The World رو هم برای حاضرین در اون مراسم اجرا کنه و اونها رو به شدت منقلب کرده و با جادوی بی پایان و همیشگیش تحت تاثیر قرار بده . 

احتمال
میدم خیلی از شما عزیزان خواننده این وبلاگ تا حالا بارها و بارها ، دو
اجرای فراموش ناشدنی مایکل جکسون کبیر در این مراسم خاص و تاریخی رو دیده
باشید ؛ ویدئوهای زیبا و بی نظیر اجرای آهنگهای Gone Too Soon و Heal The
World که ارباب افسانه ها اونها رو با استادی و مهارت هرچه تمامتر و با عمق
وجودش به جهانیان تقدیم میکنه ... 
اما
مطلب امروز ما در مورد این دو ویدئوی معروف و مشهور نیست ! از اونجاییکه
خیلی خوب میدونم همه دوستان از ماجرای این دو اجرا و حواشی اون بهتر از خود
من مطلعند و آگاهی دارند ، اینه که سخن رو کوتاه کرده و مستقیماً به سراغ
اصل مطلب میرم !! 
ماجرا از این قراره که اغلب دوستان و طرفداران مایکل جکسون ، حضور سلطان پاپ در روز 19 ژانویه 1993 بر روی صحنه رو فقط محدود به اجرای همون دو آهنگ از آلبوم Dangerous میدونند که البته این ماجرا اصلاً حقیقت نداره !! واقعیت اینه که مایکل جکسون در اون روز 2 حضور پر رنگ و قدرتمند دیگه غیر از اجرای آهنگهای Gone Too Soon و Heal The World هم بر روی صحنه داشته که متاسفانه کمتر طرفداری در جهان به اونها پرداخته و یا اینکه حتی از وقوعشون مطلعه !! امروز من قصد دارم با شما راجع به اون 2 حضور افسانه ای مجزا از آهنگهای آلبوم Dangerous صحبت کنم :
واقعیت اینه که مایکل جکسون قبل از اینکه بخواد در اون روز آهنگ نخست خودش با عنوان Gone Too Soon رو برای حاضرین در محل مراسم اجرا کنه ، سخنرانی کوبنده و تاریخساز و جاودانه ای رو ارائه میده که متاسفانه به شدت مورد بی مهری و کم توجهی طرفداران در سراسر جهان قرار گرفته است !!
فکر میکنم شما عزیزان به خوبی آگاهی داشته باشید که مایکل جکسون در اون روز برای نخستین و آخرین بار در عمرش آهنگ Gone Too Soon رو برای مردم جهان اجرا نموده ؛ آهنگی که اون رو با همه وجودش به دوست جوان از دست رفته اش رایان وایت و
همه قربانیان ویروس کشنده ایدز در سراسر جهان تقدیم نموده است . نکته
فراموش شده این داستان اینه که مایکل جکسون قبل از شروع این اجرای استثنایی
و خیره کننده ، سخنرانی زیبا و تاثیرگذاری داره که بر خلاف بسیاری از
سخنرانی های دیگه او در مناسبتها و زمانهای دیگه ، مورد کم لطفی محض رسانه
ها و مردم جهان قرار گرفته و یه جورایی در تاریخ به دست فراموشی سپرده شده
است ... 
امروز من میخوام با شما درباره سخنرانی مایکل جکسون کبیر قبل از آغاز اجرای آهنگ Gone Too Soon در مراسم تحلیف بیل کلینتون صحبت کنم ؛ سخنرانی سوزنده و ویرانگری که در قدم نخست ، شخص رئیس جمهور منتخب ایالات متحده و پس از آن وجدان آگاه و بیدار همه انسانهای مسئول و متعهد جهان را هدف قرار میدهد .

مایکل جکسون در این مراسم پس از حضور بر روی صحنه در میان هیاهو و تشویق محض حاضرین در میانه استیج قرار گرفته و با غم و درد و بغض و اندوهی توصیف ناپذیر ، سخنان خود را با نگاه مستقیم در چشمان بیل کلینتون از راه دور به این شکل آغاز میکند :
از رئیس جمهور منتخب به خاطر دعوت من به جشن مراسم تحلیفشون با همه وجود قدردانی میکنم . دلم میخواد لحظاتی از وقت ارزشمند این مراسم جشن عمومی رو گرفته و برای حاضرین در مورد یک مساله بسیار خصوصی صحبت کنم ؛ سخنانی مربوط به داستان زندگی دوست خیلی عزیزم که دیگه در بین ما حضور نداره . اسم اون دوست رایان وایت بود . رایان یک بیمار هموفیلی بود که در سن 11 سالگی تشخیص بیماری ایدز در مورد وی داده شد . متاسفانه رایان اندکی بعد از اینکه 18 سالش کامل شد از دنیا رفت ؛ نقطه ای از زندگی که بسیاری از جوانها تازه از اونجا مسیر اکتشاف احتمالات شگفت انگیز زندگی رو آغاز میکنند . دوست من رایان یک جوان بسیار باهوش ، بسیار شجاع و کاملاً نرمال بود که هرگز دلش نمیخواست سمبل یا سخنگوی یک بیماری مرگبار در تاریخ باشه . من طی سالهای گذشته لحظات احمقانه ، شاد و دردناک فراوانی را در کنار رایان تجربه نموده و حتی این شانس رو داشتم که بتونم در انتهای مسیر کوتاه ولی پر حادثه سفر زندگی او در کنارش حضور داشته باشم .


( 

)
حالا رایان از میان ما رفته و من هم درست شبیه به همه اونهایی که عزیزی رو به خاطر بیماری ایدز از دست داده اند ، هر لحظه و همیشه بابت از دست رفتن او دلتنگ و غمگینم . او از میان ما رفته اما من دلم میخواد که زندگی او ، در ورای مرگ مادیش با معنی و به یاد موندنی باشه . این آرزو و امید منه جناب رئیس جمهور منتخب ، آقای کلینتون ، که شما و افراد زیر دستتون تمام تلاش و امکانات خودتون رو برای محدود کردن ایدز به کار ببندید . بیماری کشنده و هولناکی که جون دوست عزیز من و خیلی های دیگه قبل از اینکه زمان مرگشون فرا برسه رو ازشون گرفته . این آهنگ رو به تو تقدیم میکنم رایان .
و
مایکل جکسون ، اینگونه خواندن آهنگ Gone Too Soon رو در میان بغض و اندوه و
تاثر محض حاضرین در مراسم آغاز میکنه . آهنگی که اون رو با همه عشق و
قدرتش ، به صورت زنده و با مهارت یک ارباب به اجرا در میاره ... 


و
حالا دلم میخواد در این لحظه ، ویدئوی این سخنرانی غیر قابل وصف به همراه
اجرای با شکوه مایکل جکسون کبیر رو تقدیم حضورتون کنم ! میدونم که دیدن این
سخنرانی برای خیلی از شما عزیزان برای بار نخست خواهد بود و اینکه خوب
میدونم تاثیر اون بر روح و روان شما تا چه اندازه ای خواهد بود ... 



خوب دیگه، خیلی گریه کردیم ... دیگه بسه !!! حالا یه کم فضا رو تغییر بدیم از این حالت افسرده خارج بشیم !! 
میگم خداییش عظمت و شکوه رو داشتید ؟؟؟!! وقتی به این بابا میگم ارباب برای همین چیزاست دیگه !! اونجای سخنرانی رو داشتید ؟؟ اونجایی که در اواخرش مایکل جکسون مستقیماً کلینتون رو خطاب قرار میده و دوربین تلویزیونی هم صورت کلینتون رو کلوس آپ میگیره ؟؟ داشتید یارو داره با رئیس جمهور ابرقدرت جهان چطوری حرف میزنه ؟؟!! :
MJ : آقای رئیس جمهور ... ازت میخوام که همه نیرو و امکاناتت رو بسیج کنی و این بیماری رو از ریشه بکنی !! همش یه ماه وقت داریا !! دفعه بعد نیام ببینم ملت هنوز دارن ایدز میگیرنا ، روشنه ؟؟!!



اون
وقت قیافه کلینتون رو تو اون لحظات داشتید ؟؟!! انگار یکی راست راستکی
جلوی رئیس یا فرمانرواش خبردار ایستاده باشه !!!! رهبرهای جهان اسم رئیس
جمهور امریکا که میاد کرک و پرشون میریزه و دست به سینه و خبردار می ایستند
، اون وقت این جکسون میاد خیلی مودبانه و خوشگل به بالاترین مقام
قدرتمندترین کشور جهان در مقابل دیدگان میلیونها انسان در سراسر جهان دستور
میده و مستر پرزیدنت هم فقط با احترام سرش رو تکون میده و کف میزنه !!!! 
یعنی
تا دنیا دنیاست نظیر این صحنه دیگه رویت نخواهد شد ! باور کنید و ایمان
بیارید که این سبک صحبت کردن با رهبر ابرقدرت جهان در طول تاریخ فقط و فقط
از یک نفر بر میومد و اون یک نفر تنها و تنها فخر آفرینش و یگانه ارباب
افسانه ها ، مایکل جکسون کبیر بود و بس ... 

خوب ، اما میرسیم به دومین حضور مایکل جکسون بر روی صحنه به غیر از دو اجرای معروفش که بر میگرده به لحظات پایانی این مراسم و جایی که مهمانان و مدعوین همگی بر روی صحنه در کنار رئیس جمهور منتخب امریکا جمع شده و به خواندن سرود و رقص و پایکوبی میپردازند . متاسفانه ویدئوی این لحظات زیبا و به یاد ماندنی هم همچون ویدئوی سخنرانی آتشین مایکل جکسون مورد کم توجهی رسانه های جهان قرار گرفته و بسیار اندک و به ندرت از تلویزیونهای مختلف سراسر گیتی پخش گردیده است .
شاید
خیلی از شما دوستان تا کنون ، بارها و بارها عکسهای مختلفی از مایکل جکسون
بر روی صحنه در روز 19 ژانویه 1993 در کنار کلینتون مشاهده کرده و هرگز هم
کنجکاو نشده باشید که این صحنه ها ، دقیقاً در چه زمانی به وقوع پیوسته است
. حال و در این لحظه ، داستان مخفی در پشت این عکسهای عجیب رو هم برای شما
دوستان شرح خواهم داد !! 
همونطور که جلوتر هم اشاره نمودم ، مایکل جکسون در انتهای این مراسم به کلینتون و مهمانان حاضر در مراسم تحلیف پیوسته و در کنار آنها به آوازخوانی و شادمانی میپردازد . آهنگی که در این لحظات پایانی مراسم جهت همسرایی حاضرین انتخاب گردیده ، آهنگی با عنوان Don't Stop Thinking About Tomorrow ( هرگز از فکر کردن به فردا دست بر ندار ) از گروه راک Fleetwood Mac میباشد .
فکر
کنم بدتون نیاد ویدئوی اجرای مایکل جکسون در کنار کلینتون و سایر مهمانان
مراسم تحلیف ریاست جمهوری سال 1993 رو تماشا کنید !!! خوب ، پس این شما و
این مایکل جکسون در Don't Stop Thinking About Tomorrow ... !!! 

کلام آخر :
کمتر از یک هفته مونده مایک ... باورت میشه ؟؟
راستی تو که تا اون حد دلتنگ و غمگین ِ رفتن دوستت بودی ، پس چرا خودت اینقدر زود رفتی دوست من ؟؟!! 



تا بعد ...
Stay Tuned
! Let's Dance
سلام و وقت بخیر به تک تک
عاشقان و مریدان هنرمند کبیر هزاره ها در جای
جای سیاره زمین ! 
13 ژوئن ، روز مایکل جکسون
بر شما فرخنده و مبارک باد !! 

9 سال پیش در چنین روزی ،
دوشنبه 13 ژوئن 2005 میلادی ، یگانه ارباب زندگانیم خسته و شکسته و ویران برای واپسین
بار از درب دادگاه سانتا ماریای کالیفرنیا خارج گردید و دنیا بعد از تکرار مکرر و پیاپی
واژه تکان دهنده Innocent ، او را مردی آزاد خواند و مایکل جکسون با قامتی خمیده
و چشمانی خیس از اشک ، به سوی خانه روانه شد ... 

و اکنون 9 سال بعد از آن فرخنده
روز باشکوه تاریخ ، 13 ژوئن دیگری را در غیاب مرد یک دستکشه جشن گرفته و یاد و خاطره
آن حماسه ساز بی تکرار تاریخ بشر را در کنار عاشقان راستینش گرامی میدارم . 
با خودم فکر کردم تو یه چنین روز بزرگ و بی مانندی ، چه چیزی میتونه بالاترین شادی و خوشی رو به قلب طرفداران و عاشقان دوست داشتنی مایکل جکسون وارد کنه ؟ و چه هدیه ای بالاتر و زیباتر از یک خاطره زیبا و به یاد موندنی دیگه از ارباب کبیر افسانه ها ؟؟!!
بله دوستان ، با یک داستان و حکایت دیگه از داستانهای بی انتهای پادشاه جاودان در خدمتتون هستم ؛ داستانی که یه جورایی زمان وقوعش ، تاریخ خیلی خیلی خاصی در زندگی مایکل جکسون به حساب میاد : این داستان تنها چند روز قبل از آغاز سری دوم تور Dangerous در آسیا و آغاز نخستین اتهامات هولناک کودک آزاری مایکل جکسون به وقوع پیوسته ؛ داستانی به تاریخ 20 و 21 آگوست 1993 میلادی ...
فکر میکنم در خجسته روزی که عاشقان دلسوخته خالق BAD ، جشن سالگرد پیروزی مایکل جکسون کبیر رو در گوشه و کنار جهان برگزار کرده اند هیچ چیزی خوندنی تر از داستانی که یه جورایی در نزدیکترین زمان ممکن به شروع این کابوس سیاه به وقوع پیوسته نباشه . با این مقدمه چینی ها به سراغ داستان امروز میرم . خوشحال میشم مثل همیشه من رو در روایت لحظات تلخ و شیرین زندگی اون مرد کبیر و بی تکرار همراهی بفرمایید :
فکر میکنم خیلی از طرفداران مایکل جکسون میدونند که سلطان پاپ در سال 1993 برای اجرای کنسرتهای تور Dangerous به تایوان اومد اما اون چیزی که احتمال میدم کمتر کسی ازش مطلع باشه اینه که مایکل جکسون ، چند روزی قبل از اینکه بخواد برای اولین کنسرتش به بانکوک تایلند سفر کنه ، سفر کوتاهی رو به تایوان انجام داد و سپس از اونجا راهی تایلند گردید . به عبارت دیگه حضور مایکل جکسون در تایوان در سپتامبر 1993 به بهانه اجرای کنسرت در این کشور ، نخستین تجربه حضور وی در این سرزمین زیبا و دوست داشتنی نبود ؛ مایکل جکسون برای نخستین بار در عمرش در آگوست 1993 ، اندکی قبل از شروع دور دوم تور دنجرس نیز از این کشور بازدید به عمل آورده بود و داستان امروز ما ، شرح سفر مایکل جکسون از ایالات متحده امریکا به تایوان است ؛ سفری که مایکل اون رو به کمک خطوط هواپیمایی China Airlines به انجام رسونده بود ...
داستان از اونجایی آغاز شد که مایکل جکسون ، یک هفته قبل از تاریخ شروع کنسرتها در آگوست 1993 تصمیم گرفت برای بازدید از مراحل پیشرفت کار ، سفر کوتاهی رو به تایلند انجام بده تا بتونه همه امور فنی و هنری مورد نظرش رو اونجا بررسی و کنترل کنه . از اونجایی که مایکل با توجه به تجربیات مشابهش در کشورهای آسیای شرقی این رو خوب میدونست که اگه این سفر رو با جت شخصی خودش و در زمان مقرر و برنامه ریزی شده مستقیماً به بانکوک انجام بده ، چه جنجال و بلوای رسانه ای وحشتناکی بروز میکنه ، اینه که این بار نقشه ماهرانه ای کشید و به رسانه ها ، حقه جالبی زد : او از قصد تاریخ 22 آگوست رو به عنوان زمان پرواز مستقیم خودش از امریکا به تایلند اعلام کرد ولی از طرف دیگه تصمیم گرفت خودش به طور مخفیانه ، یک روز جلوتر و با کمک خطوط هوایی China Airlines ، سفر خودش رو ابتدا از امریکا به تایوان و سپس از تایوان به تایلند به انجام برسونه تا به این طریق خودش رو از شر خبرنگارهای موذی و مزاحم در امان نگه داشته و خفت و تحقیر شدیدی رو به رسانه های شایعه پرداز و پاپاراتزی های تایلندی وارد کنه !!!

داستان امروز ما ، داستان خاطرات و حکایتهای شیرینیست که کاپیتان پرواز CI-003 خطوط هوایی China Airlines ، آقای Cao از حضور مایکل جکسون در این هواپیمای عمومی خطوط هوایی چین روایت میکنه .
آقای Cao داستان خودش رو به نقل از سرمهماندار پرواز و خدمه داخل برد اینطور آغاز میکنه و میگه :
مایکل جکسون آخری نفری بود که اون روز با کلاه و ماسک پزشکی معروفش در فرودگاه سان فرانسیسکو سوارهواپیما شد . وی در حالی به سمت جایگاه مخصوص خودش در بخش VIP و کنار پنجره هواپیما حرکت میکرد که بادیگارد معروفش بیل بری در این مسیر وی رو همراهی مینمود . به محض ورود مایکل به هواپیما ، کادر پروازی ، سرمهاندار و خدمه یکی یکی با اشتیاق و علاقه وحشتناک به سراغ مایکل جکسون رفته و به دیدار با وی و خوش آمد گویی به او پرداختند . اونها از اینکه اونقدر خوش شانس و بلند اقبال بودند که موفق به دیدار با شخصی همانند مایکل جکسون شده بودند در پوست خودشون نمیگنجیدند و با همه وجود به خودشون افتخار میکردند .
مایکل از همون لحظه حضورش در داخل CI-003 بسیار خسته و بی رمق به نظر میومد . خودش به همکاران پرواز اعلام کرده بود که به خاطر انجام یک سری مسائل فنی و تکنیکال مربوط به کنسرتهای پیش روش ، شب قبل از اون پرواز رو کلاً نخوابیده و تا صبح بیدار بوده است . به همین علت مایکل بلافاصله بعد از ورودش به هواپیما از خدمه درخواست کرد که بهش کمی آرامش بدند تا بتونه اندکی استراحت کنه . سرمهماندار اون پرواز ، خانم Zhu بلافاصله بعد از شنیدن این درخواست ِمایکل جکسون ، برای او پتویی آماده کرد و اون رو با لبخند روی سلطان پاپ انداخت و براش آرزوی خوابی آرام و سبک نمود . مایکل جکسون با دیدن این حرکت سرمانهدار با عشق به وی لبخند زد و همانند یک پسر بچه خردسال به آرومی به خانم Zhu گفت : دوستت دارم ! خانم Zhu بعداً به من گفت که شنیدن این جمله از طرف مایکل جکسون چقدر قلبش رو گرم و امیدوار کرده است . و اینگونه بود که مایکل جکسون بلافاصله و بعد از بلند شدن هواپیما ، به خوابی عمیق فرو رفت و به مدت تقریبی 5 ، 6 ساعت تمام خواب بود . برای من خیلی تعجب برانگیز بود که به چشم خودم میدیدم که یک سوپراستار در اندازه مایکل جکسون تا چه اندازه میتونه مهربون ، خالص ، بیگناه و کودک صفت باشه .
حالا نزدیک به 6 ساعت از شروع پرواز و لحظه ای که مایکل جکسون به خواب فرو رفته بود میگذشت و هواپیما در اون لحظه همچنان داشت بر فراز آبی بیکران اقیانوس پرواز میکرد . نخستین تابش پرتوهای طلایی نور خورشید در امتداد افق ، خبر از آغاز روز در ارتفاع 32 هزار پایی از سطح زمین رو به پرسنل اون پرواز میداد .
خانم Zhu بعد از پایان اون پرواز برای من تعریف میکرد و میگفت : در حالیکه توی اون ساعت
به آهستگی روی صندلی خودم نشسته و مشغول چرت زدن بودم ، ناگهان احساس کردم مایکل جکسون
از خواب بیدار شده و داره تکون میخوره . او در اون تاریکی داخل هواپیما اندکی این ور
و اون ور رو نگاه کرد و متوجه شد سایر مسافرین پرواز در اون ساعت همگی خواب هستند
. وی بلافاصله با کنجکاوی محض کاور پنجره هواپیما رو بالا زد که ناگهان اشعه تابناک
و خیره کننده خورشید از پنجره به داخل برد تابید و بر روی سر و صورت تعداد زیادی از
مسافرها که در اون ثانیه غرق خواب بودند افتاد ! مایکل جکسون با دیدن این صحنه ، وحشتزده
و سراسیمه کاور پنجره رو پایین کشید و ناگهان در برابر دیدگان بهت زده من ، پتویی که
شب قبل بهش داده بودم رو روی سرش کشید و اون رو به صورت حائلی بین پنجره و سر خودش
با فضای داخل هواپیما قرار داد تا تابش نور خورشید ، مزاحم خواب و استراحت سایر مسافرین
هواپیما نشه . مایکل که حالا خیالش راحت شده بود که تابش نور خورشید مزاحم استراحت مسافرهای
دیگه نمیشه ، در سکوت و تنهایی در زیر اون پتو به اشعه تابناک خورشید در امتداد افق
بیکران خیره گشت . و مایکل جکسون در کل این ماجرا حتی یک ثانیه متوجه نشد که من در
کل این مدت کاملاً به او و رفتارش در اون لحظات خیره باقی مونده ام ! صحنه هایی که من در اون صبح
مقابل چشمانم میدیدم باور کردنی نبود . (
)
ساعتی بعد و پس از اینکه مسافرهای دیگه هواپیما یکی یکی از خواب بیدار شدند ، مایکل جکسون با خوشحالی به سمت آشپزخونه هواپیما رفت تا هم ببینه اوضاع از چه قراره و هم با افراد حاضر در اونجا گپی بزنه . زمانی که مایکل به آشپزخونه رفت توی دستش چندین مدل اسباب بازی کودکانه بود و قصد داشت تا اونها رو بین کودکان داخل هواپیما قسمت کنه . زمانی که یکی از مسافرین که در اون بخش بود چشمش به مایکل جکسون افتاد با اشتیاق عجیبی عکس فرزند 2 ساله خودش رو به مایکل داد تا اون رو براش امضا کنه . مایکل بعد از امضای عکس به مدت 5 ثانیه با شوق و عشق خاصی به عکس خیره موند و سپس قلم رو کنار گذاشت . در یک کلمه میشد گفت مایکل جکسون به وضوح کودکان رو ستایش میکرد .
بعد از اینکه مایکل جکسون به سمت صندلی خودش برگشت ، مهماندارها صبحانه او رو براش آماده کردند . او برای صبحانه اندکی آب پرتقال ، یک فنجان کوچک قهوه خوری مشروب سفید ، یک عدد سیب و کمی دسر ماست میوه ای صرف کرد . مایکل حقیقتاً یک آدم ِ بخور به معنی واقعی کلمه نبود . او مواد غذایی ویتامین زا و مقوی رو بیشتر به مواد غذایی حجیم و بی خاصیت ترجیح میداد و برای همین در مدت حضورش داخل هواپیما اشتیاقی به صرف خوردنی های متنوع و مختلف از خودش نشون نداد ...

مایکل جکسون در کنار سرمهماندار و مسئول امنیت پرواز
مایکل جکسون در طی مدت اون پرواز سعی کرد با کلیه حاضرین داخل هواپیما به انواع مختلف ارتباط برقرار کنه : از شیطنت کردن با بچه های داخل هواپیما و زیر و رو کردن کل کتابها و مجله های داخل هواپیما و پوکر بازی کردن با سایر مسافرین گرفته تا سر به سر مهماندارها گذاشتن و ور رفتن با پلاکهای روی لباسهای فرمشون و خالی کردن کل اسپری های زنانه خانمها روی سر و هیکلش !!
مایکل جکسون با همه وجودش از حضور در اون پرواز عمومی لذت میبرد و سعی میکرد کاری کنه که به همه مسافرهای داخل هواپیما با همه وجود خوش بگذره . توصیف شور و هیجان و جنون بی حد و مرزی که در کل اون ساعات در وجود مسافرین پرواز CI-003 شرکت هواپیمایی China Airlines در تاریخ 21 آگوست 1993 میلادی موج میزد غیر قابل وصفه .
و سرانجام هواپیما در ساعت 19 عصر روز 21 آگوست سال 1993 بر روی باند فرودگاه بین المللی Taoyuan تایوان فرود اومد . البته بدیهی بود که قبل از اینکه همگی بخوان از هواپیما پیاده بشن ، تعداد زیادی از مسافرین و حتی خدمه پرواز انتظار دریافت امضای یادگاری از مایکل جکسون رو داشته باشند و طبیعتاً ، مایکل جکسون هم اونقدر خوب و مهربون بود که درخواست کسی رو بی پاسخ رها نکنه !!

این
تجربه به وضوح تجربه ای خاص و منحصر به فرد در زندگی مایکل جکسون به شمار
میومد . او در گذشته بسیار به ندرت این شانس و موقعیت رو پیدا کرده بود که
بتونه با یک پرواز عمومی خودش رو به مقصدش برسونه و به همین خاطر بی نهایت
شاد و هیجان زده بود . او در پایان پرواز از تک تک خدمه به خاطر سرویس عالی
و منحصر به فردی که دریافت کرده بود تشکر و قدردانی کرد و همچنین اعتراف
نمود که چقدر میل داره که بتونه باز هم پرواز با سرویس هواپیمایی China
Airlines رو در آینده تجربه کنه و البته مایکل جکسون خیلی زودتر از حدی که
فکر میکرد به این آرزوی قلبیش رسید ! وی که بعد از تایوان عازم بانکوک بود ،
یک روز بعد از این پرواز ، پرواز برگشت خودش رو که از شرکت هواپیمایی دیگه
ای خریداری کرده بود کنسل کرد و مجدداً با پرواز دیگری از خطوط China
Airlines به سمت زادگاه خودش در امریکا بازگشت ! (
)
سرانجام
مایکل جکسون در ساعت 19:30 عصر 21 آگوست 1993 در میان بلوا و آشوب و هیجان
و جنون وصف ناپذیر مردم تایوان وارد سالن فرودگاه Taoyuan گردید و با ذوق و
اشتیاقی بی حد و مرز مشغول قدم زدن در فرودگاه و تماشای مناظر اطراف شد .
او به وضوح از اینکه برای نخستین بار در عمرش از جزیره زیبای تایوان دیدار
میکرد به وجد آمده بود . حال زمان این بود که مایکل جکسون برای پرواز دوم
خودش از تایوان به بانکوک آماده بشه . او کمتر از یک ساعت برای اقامت در
تایوان زمان در اختیار داشت . راس ساعت 20:30 ، مایکل جکسون قبل از همه
مسافرین پرواز آسیایی بانکوک وارد هواپیما گردید و از اونجاییکه به خاطر
بحث مسائل امنیتی بلیط رو با نام مستعار برای خودش تهیه کرده بود ، با
حضورش داخل کابین شوک و استرس وحشتناکی رو به خدمه هواپیمای CI-065 که
مشغول آماده سازی کابین جهت پرواز بودند وارد کرد که از جزئیات این داستان
میگذریم !!! ( 

)
... در طول تمام سالهای خدمتم در خطوط هوایی China Airlines افتخار حضور در کنار افراد مشهور زیادی رو داشتم اما بدون شک مایکل جکسون باوقارترین ، متواضع ترین ، مهربانترین و بزرگترین فرد مشهوری بود که من ملاقات نمودم و تا زنده ام ، این حادثه را فراموش نخواهم نمود ...

Captain Cao vs Captain E.O ... !!! 
پاورقی :
نه ، بهتر که نیستی ! نباش تا اشک نریزی ! نباش تا نسوزی ! نباش تا نشنوی ! نباش تا نبینی ...
نباش و بدان که نقش جاودانت را در تاریخ ، کامل و بی نقص اجرا نمودی ارباب ... 


تا بعد ...
Stay Tuned
! Let's Dance
سلام و درود بر عاشقان بی مانند مایکل جکسون کبیر ! روز خوش دوستان من ... 
با مطلب تازه ای از سری دانستنی های مایکل جکسون مهمون خونه های شما عزیزان هستم . امیدوارم این مطلب هم بتونه مورد توجه و استقبال طرفداران مایکل جکسون قرار بگیره ...
ماجرا
از اونجایی شروع شد که چندی پیش در یکی از همین شبکه های ضاله (!!!!!!!)
اجتماعی که متاسفانه من هم عضوش هستم که به همین خاطر لعنت خدا و ملائکه
اجمعین (!!!!) بر من باد ، با لینک ویدئویی مواجه شدم که اون رو یکی از
طرفدارهای مایکل جکسون قرار داده بود و داشت نظر بقیه دوستان رو در موردش
سوال میکرد . اون فرد که ویدئو رو در صفحه شخصیش در این شبکه منحرف اجتماعی
( !!
!! ) قرار داده بود میگفت که به نظرش میاد مایکل جکسون داره توی این کلیپ
ادای این رپرها رو در میاره و اینکه باید ماجرا یه همچین چیزایی باشه . از
اونجاییکه خیلی خوب میدونستم که داستان پشت پرده این ویدئو هیچ ارتباط مستقیمی با رپرها و اینجور قصه ها نداره از همون زمان پیش خودم تصمیم گرفتم تا طی پستی در وبلاگ ، به تشریح حکایت این ویدئو بپردازم ... 
شما هم میتونید ویدئویی که اون دوست در صفحه شخصیش درج کرده بود رو از لینک زیر دانلود نمایید :

میدونم در وهله اول این ویدئو در نظر خیلی از شماها که تا حالا اون رو ندیدید و از داستانش اطلاعی ندارید ممکنه عجیب و احمقانه و مضحک به نظر برسه اما فکر میکنم بعد از اینکه ماجرا رو فهمیدید ، نظرتون به کل راجع به این ماجرا عوض بشه .
داستان از این
قراره که در سال 1989 و زمانی که مایکل جکسون به شدت تمام مشغول انجام
تبلیغات تجاری برای کمپانی بزرگ و قدرتمند پپسی بود ، کمپانی دیگری نیز
تصمیم داشت با استفاده از بند افسانه ای ریتم و بلوز California Raisins
و به منظور تبلیغ کشمشهای تولید شده خود و کسب سود بیشتر دست به دامن
بزرگترین صحنه گردان تاریخ بشه ! میشه گفت کشمشهای قرمز تولید شده توسط این
کمپانی امریکایی در اون زمان یه جورایی از مشهورترین برندهای تجاری در کل
جهان به حساب میومد . 

The California Raisins
مسئولین
کمپانی Raisins از طریق انجام مکاتبات و تماسهای تلفنی ، درخواست خودشون
رو به اطلاع تیم مایکل جکسون رسونده و نظر وی رو در مورد این پیشنهاد تجاری
جویا شدند . مایکل جکسون که بر خلاف قراردادش با پپسی که خودش شخصاً
کوچکترین علاقه ای به نوشابه های گازدار غیر الکلی تولید شده توسط اونها رو
نداشت خودش از علاقمندان سرسخت و پر و پا قرص کشمشهای این کمپانی به حساب
میومد ، با عشق و علاقه فراوان پیشنهاد California Raisins رو پذیرفت .
مایکل جکسون با نبوغ بی انتها و جادویی خودش ایده اولیه و داستان این آگهی
بازرگانی انیمیشنی رو خلق نموده و اون رو با مسئولین شرکت کشمش سازی در
میان نهاد . هرچند که برای خلق و تولید این آگهی بازرگانی ، مانع بسیار
بزرگی در برابر مایکل جکسون قرار داشت : PEPSI !!! 
متاسفانه
مفاد قرارداد محدودکننده کمپانی پپسی به مایکل جکسون این اجازه رو نمیداد
که مادامیکه او در خدمت این شرکت قرار داره بتونه از موسیقی خودش بر روی
هیچ آگهی بازرگانی دیگه ای استفاده کنه !!!! این مساله باعث گردید تا مایکل
جکسون به فکر خلق و تولید موسیقی دیگه ای بر روی این آگهی بازرگانی به جای
موسیقی خودش بیفته و در انتها ، آهنگ زیبا و شنیدنی Heard It Through The Grapevine
رو برای این آگهی بازرگانی تولید کنه . درسته که پادشاه پاپ به خاطر متن
قرارداد با پپسی نتونست از وکال خودش در خوندن این آهنگ استفاده کنه اما در
عوض تونست صدای صحبت خودش رو با زیرکی تمام در واپسین ثانیه های این آگهی
بازرگانی درج کنه !!! هرچند که یک شنونده آگاه و هوشیار به راحتی میتونه با
گوش کردن به آهنگ Grapevine مایکل جکسون متوجه شباهتهای عجیب و کتمان
ناپذیر این اثر با جادوی همیشه جاودان BAD بشه !! خوب ، این رو هم میتونید
به پای شیطنت های تموم نشدنی مایکل جکسون بذارید !!!! 
حال قبل از هر مطلب دیگه ازتون درخواست میکنم تا ابتدا ، ویدئوی آگهی بازرگانی The California Raisins ساخته شده توسط مایکل جکسون کبیر به سال 1989 میلادی رو دانلود و تماشا بفرمایید تا بعد بریم سراغ ادامه ماجرا :





لازم به ذکره که این آگهی بازرگانی نخستین بار در جولای 1989 در سالنهای سینما و سپس در سپتامبر همون سال در تلویزیونهای امریکا به پخش در اومد .
حالا فکر میکنم بعد از تمام این صحبتها ، راز پشت پرده اون ویدئوی نخست که مایکل جکسون داره با لباس قرمز و کلاه رو به دوربین صحبت میکنه برای شما عزیزان آشکار شده باشه . لطفاً یک دور دیگه با دقت به هر دوی این ویدئوها دقت کنید . توجه کنید ببینید مایکل جکسون داره توی ویدئوی اول راجع به چی صحبت میکنه :
ماییکل جکسون : ... یکیشون عینک دودی داره و این شکلیه !! اون یکی عینک نداره وخیلی باحاله !! صورتش این شکلیه !! دستهاش اینطوریه و اینجوری تکون میخوره و ... و ... و ...
بله دوستان ، ارباب افسانه ها در اون
جلسه داره راجع به خلق این کاراکترها ، پرسوناژ ، حرکات و میمیک صورت تک تک
Raisin ها یا همون کشمشهای حاضر در این آگهی بازرگانی صحبت میکنه ... 







آره
بچه ها ... مایکل جکسون این بود !! مردی که حتی برای خلق یک چنین ویدئوی
به ظاهر احمقانه و کودکانه ای اینگونه در حد مرگ کمالگرا و ایده آلیست عمل
میکرد ؛ نابغه ای که برای چنین آگهی بازرگانی کم اهمیتی اینطور آتشین
موسیقی میساخت و اینگونه با وسواس انیمیشن خلق میکرد !! به شکلکها و اداهای
غیر قابل تجسمی (!!!) که مایکل جکسون در مراحل میکینگ این آگهی بازرگانی
از خودش در میاره نگاه کنید !!! فکر کنید چطور ممکنه یه آدم چنین شکلکهای
وحشتناکی رو از خودش خلق کنه و خندش نگیره ؟؟؟!!! اما مایکل جکسون در این
ویدئو حتی یک لبخند هم نمیزنه !!! میدونید چرا ؟؟؟!!! چون برای او کار به
هیچ عنوان شوخی به حساب نمیومد . مایکل جکسون نمیخنده چون مشغول دلقک بازی و
سرگرم کردن دیگران نیست !! او داره با سلول سلول وجودش برای چند کشمش
انیمیشنی اینگونه روح و شخصیت و هویت خلق میکنه ! داره از عصاره وجود نابغه
و هنرمندش یکبار دیگه با عشق برای دنیا یادگاری دیگه ای خلق میکنه . و
وقتی که مایکل جکسون مشغول چنین کاریه ، هرگز و با هیچ بشری در جهان شوخی
نداره !! برای همینه که مایکل جکسون اینطور جدی و ترسناک داره این اداهای
عجیب و غریب و باورنکردنی رو در این ویدئو از خودش خلق میکنه !! و دنیا
امروز چطور داره در مقابل ثانیه ثانیه این عشق و جنون و تلاش خستگی ناپذیر و
بی انتها از اون یگانه مروارید درخشان صدف گیتی قدردانی میکنه ؟؟؟ 




تا بعد ...
Stay Tuned
! Let's Dance
سلام و درود بر سربازان شجاع و عاشق مایکل جکسون کبیر . وقت همگی بخیر ...

هفته
شلوغ و پر از نبردی در کنار سایر عاشقان مایکل جکسون بر من گذشت !! هفته
ای که طی اون ، جنگهای خونین فجیعی میان ارتش عشق مایکل جکسون و تعدادی از
موجودات کند ذهن و احمق که دشمنان خبیث مایکل جکسون بوده و در شبکه اجتماعی
فیس بوک ولو هستند به وجود اومد و در انتها ، موفقیتها و دستاوردهای
فراوانی هم نصیب دوست داران و عاشقان مایکل جکسون شد ! 

خوب
، حالا بعد از یک هفته پر از تنش و استرس ، زمان اندکی ریلکس شدنه !!
البته شاید هم با فهمیدن موضوع این پست نه تنها ریلکس نشید ، بلکه استرستون
از نو سر به آسمون بزنه :
امروز باز هم امتحان داریم !!!! 
میدونم
که هنوز مدت زمان زیادی از آزمون فجیع و ویرانگر آهنگهای فیک آلبوم Xscape
نگذشته !!! آزمونی که باور دارم یکی از دشوارترین و بی رحمانه ترین
امتحانهای من در طول تمام سالهای حضورم در فضای مجازی به حساب میومده !!
خوب ، قصد مرور اون خاطرات رو ندارم . همونطور که قبلاً هم اعتراف کردم ،
از اینکه تا اون اندازه وحشتناک و سختگیرانه در اون مورد باهاتون برخورد
کردم به شدت عذاب وجدان دارم و دلم میخواد هر طور که شده موضوع رو از دلتون
در آورده و از نو بهتون امید و انگیزه داده و اعتماد به نفستون رو به
ماکزیمم برسونم . به همین علت ، اینبار و در این هفته با اعلام قبلی میخوام
ازتون یک امتحان خیلی آسون بگیرم که از همین حالا یقین دارم تعداد برنده
های اون خیلی خیلی زیاده !! امیدوارم بتونید با پیروزی در این آزمون ، مشکل
خودتون رو با روحیه و اعتماد به نفس لطمه خوردتون برطرف کرده و با عشق و
امید و انگیزه های مضاعف در ادامه این مسیر کنار نام ارباب و عاشقان او
باشید ... 
خوب اما سوال :
همونطور که قبلاً هم بهتون اطلاع داده بودم ، اندکی قبل از اعلام فهرست نهایی آهنگهای آلبوم Xscape ، فهرستهای قلابی و تایید نشده فراوانی وارد فضای مجازی شده بود ! هرچند که در ادامه ، ماجرا محدود به اعلام چند نام تایید نشده باقی نموند و طی همون روزها ، دنیا شاهد لینک دانلود آلبومهای Xscape قلابی فراوانی بود که از گوشه و کنار وب همانند قارچ های خودرو به عمل میومد !!!
یکی از این آلبومهای قلابی که من به کمک دوست عزیزم فرامرز دانلودش کردم شامل ترکی بود به اسم I Have This Dream ؛ آهنگی که نسخه ای بی کلام از اون سالهاست که در آرشیو طرفداران مایکل جکسون وجود داره ...
وقتی
که نخستین بار این آهنگ رو شنیدم ، بلافاصله متوجه داستانی که پشت اون
قرار گرفته شدم و توی خلوت لبخندی زدم و از همون لحظه ، منتظر فرصت مناسبی
باقی موندم تا نکته مربوط به این آهنگ رو از شما دوستان سوال کنم !! 
قبل از هر چیز ، لطفاً این نسخه جدید از آهنگ I Have This Dream رو دانلود کنید :



خوب
، حالا دلم میخواد با مقایسه این آهنگ دارای وکال با اون نسخه قدیمی فاقد
وکال ، هر نکته ای که در موردش به ذهنتون میرسه رو برام بنویسید : دلم
میخواد تا میتونید در موردش تحقیق کنید ببینید این آهنگ کی ضبط شده ، وکال
مایکل جکسون مربوط به چه سالیه و اینکه متن ترانش چیه و مایکل جکسون توش
داره در مورد چه موضوعاتی صحبت میکنه . خلاصه دلم میخواد یه کار دقیق و
آکادمیک درخور نام مایکل جکسون ارائه کنید . 
نظرها مطابق معمول تا زمان جمع بندی و اعلام نتایج نهایی تایید نخواهد شد . امیدوارم با موفقیت و پیروزی و سربلندی از این آزمون بی نهایت ساده بیرون بیاید ...



تا بعد ...
Stay Tuned
! Let's Dance