X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 04:58 ق.ظ

سلام و درود بی پایان تقدیم به شما دوستان عاشق و صمیمی . روز و روزگار بر شما فرخنده ...


در حالی این نوشته رو با شما عزیزان به اشتراک میذارم که چند ساعتی بیشتر تا پایان سال باقی نمونده . این یادداشت ، آخرین نوشته من در سال 1392 خورشیدی خواهد بود !


با سال 1392 در حالی وداع میکنم که هرگز خاطرات به یاد ماندنی و زیبایش را در زندگیم از یاد نخواهم برد ؛ سالی که از همان نخستین ماهش ، مملو از خیر و شادی و برکت روز افزون در زندگی من بود ؛ سالی که دستان قدرتمند پروردگار جهان ، عدالت را با تمام قدرت در حق خائنین و روسیاهان به اجرا در آورده و دربهای لطف و رحمت و شادی را بر روی زندگی من گشود . بابت همه نعمتهای بی انتهای خداوند در سال 1392 از آفریدگار زمان و مکان سپاسگزارم ...


نوشته امروز من هم خاطره ای دیگر از ارباب بی همتای افسانه هاست ؛ داستانی زیبا مملو از عشق و امید و زندگی ...


هرچند ، داستان امروز با تمام خاطراتی که سابق بر این برای شما عزیزان روایت کرده ام یک تفاوت عمده داره که این تفاوت به روشنی در عنوان نوشته امروز هم مشخصه . بله درست حدس زده اید :


راوی داستان امروز ما ، شخص مایکل جکسونه !!!!


شاید بد نباشه که بدونید مایکل جکسون این خاطره زیبا و خواندنی را نخستین بار در سال 1972 یعنی در آغاز دوران نوجوانی برای جهانیان روایت نموده است ؛ هرچند هنرمند هزاره ها در نخستین ماههای دهه 90 میلادی یعنی در زمان اوج قدرت و شهرت و محبوبیت عالمگیرش یکبار دیگر این خاطره شنیدنی را با شرح و بسط کامل از طریق مصاحبه اختصاصی با سردبیر مشهورترین مجله رسمی طرفداران مایکل جکسون ( Off The Wall ) با مردم جهان به اشتراک گذاشت ...



مایکل جکسون در کنار آدریان گرنت ، سردبیر مجله Off The Wall


اما فکر میکنید داستانی که مایکل جکسون کبیر دلش میخواسته اونو با دنیا قسمت کنه ، چه داستانیه ؟ خوب ، بهتره چند دقیقه تامل نموده و خطوط ابتدایی این داستان رو مطالعه کنید تا بفهمید داستان از چه قراره !


مایکل جکسون ، داستانش رو اینطور آغاز میکنه و میگه :


بدون شک لحظات شگفت انگیز خیلی زیادی توی زندگی من بوده که میتونم خیلی خوب به یادشون بیارم اما یکی از اون لحظات هست که برام خیلی خیلی خاصه و تا پایان عمر فراموشش نخواهم کرد ؛ فراموشش نخواهم کرد چرا که خاطره نخستین لحظه ورود من به دنیای موسیقی و آغاز فعالیت حرفه ای من بوده ...


نخستین خاطره های زندگی من بر میگرده به اون روزهایی که برادرهام به همراه جوزف در اتاق رو به رویی به شدت تمرین موسیقی میکردند و من و مادر ، به اونها خیره شده و تنها به موسیقی گوش میدادیم ؛ در حالیکه رندی ، نوزادی بود که در همون لحظات در آغوش مادرم آرمیده بود . یادم میاد پدر با قدرت بر روی طبلهای درامز میکوبید و برادرهام با ریتم جوزف میخوندند و کف میزدند و با سازهاشون ، موسیقی رو همراهی میکردند . همگی به این سبک و شیوه عادت کرده و شب به شب همین داستان و حکایت در منزل ما تکرار میگردید . برادرهام با همه وجود از این تمرینات موسیقی لذت برده و لحظات شادی رو در هنگام خوندن و رقصیدن و نواختن تجربه میکردند ؛ مشکل این بود که من فقط باید در کنار بقیه کف زده و با ریتم موسیقی بر روی طبلهای بانگو میکوبیدم اما من واقعاً دلم میخواست به اعضای گروه بپیوندم . هر زمانی که من پیشنهاد پیوستن به گروه رو مطرح میکردم ، بقیه با نیشخند به من نگاه میکردند و میگفتند : تو خیلی کوچولویی مایک ! آخه تو میخوای این وسط چی کار کنی بچه ؟! درسته که میدونستم اونها یه جورایی دارند با من شوخی میکنند ، اما بازم دلم میگرفت و غصه میخوردم . هرچند ، از اونجاییکه همیشه فرد کله شقی بودم ، هیچ وقت اجازه نمیدادم این غم و غصه درونی تو ظاهرم بیاد و کسی از این موضوع مطلع بشه ؛ برای همین ساکت میشدم و در سکوت ، با موسیقی که اونها مینواختند همراهی میکردم .




خوب به یاد میارم که از همون زمان هم در کاری که بهم محول شده بود ، سختگیر بودم ؛ حتی توی اون دوران که هیچکدوممون توی کارمون خاص و انگشت نما به شمار نمیومدیم هم من حسابی اهل کاوش و کنکاش بودم . اون زمانها من یه جورایی کل روز رو در عالم رویا و هپروت سپری میکردم و انتظار میکشیدم تا دوباره شب بشه و ما دور هم جمع بشیم و ساختن موزیک رو آغاز نماییم . هرچند که من تو اون روزها هنوز توی گروه جایی رو به معنی واقعی کلمه نداشتم اما باور داشتم که اونها بالاخره یک روز من رو هم در جمع خودشون خواهند پذیرفت . با این رویا و امید به همخوانی با اونها در ذهن خودم ادامه میدادم . امیدوارم بتونید منظور منو خوب درک کنید .


یه روز غروب وسطهای فصل زمستون که داشتم از کودکستان به خونه بر میگشتم و از آسمون هم برف میبارید ، بدجوری دلم گرفته بود . هوا اونقدر سرد بود که مجبور بودم توی خودم جمع بشم تا کمی احساس گرما کنم . بچه های دیگه داشتند توی برفها به هم گوله برفی پرتاب میکردند اما من اصلاً حال و حوصله این کار رو نداشتم ؛ دلم میخواست فوری برسم خونه و با تک تک اونها

( برادرهام و جوزف ) به صورت جدی در مورد پیوستنم به اعضای گروه صحبت کنم . من اون عصر خیلی حالم گرفته بود .


من تو اون دوران ، دوستان زیادی رو تو کودکستان نداشتم چرا که بیشتر علاقه من در زندگی ، به اون موسیقی بود که ما کنار همدیگه توی خونه خلق میکردیم و به همین دلیل ، احساس نیاز به داشتن دوست و رفیق در زندگیم نداشتم و من با همه وجود به این موضوع در زندگیم افتخار میکردم . دلم میخواست سریعتر برم خونه و با برادرهام صحبت کنم و بهشون بگم از اینکه جایی رو به من توی گروه نمیدن خیلی ناراحتم . امروز که به اون لحظات و ثانیه ها توی زندگیم فکر میکنم ، خیلی دلم به حال خودم میسوزه ... ( )



نمایی استثنایی از مرد یک دستکشه در کودکی ...


اون شب وقتی که به خونه رسیدم ، مادر منو صدا زد و ازم پرسید که چیزی میخورم یا نه و من هم با بی حوصلگی گفتم نه و بلافاصله ، به خلوت ترین و دنج ترین کنج خونه پناه برده و با افکارم ، خلوت کردم . اون شب من به مدت چندین ساعت همونطور ساکت و بی حرکت اون گوشه نشسته و از سر جام تکون نخوردم . یادم میاد صدای تمرین دیگران رو میشنیدم اما حقیقتش ابداً به اون گوش نمیدادم . مدتها بعد از اون شب ، جکی کل حوادث و اتفاقاتی که در غیاب من در اتاق تمرین رخ داده بود رو برای من تعریف کرد !


کمی که از تمرین اون شب گذشت ، پدر با خشم و عصبانیت رو به بقیه کرد و پرسید : پس مایکل کجاست ؟!


تیتو در پاسخ به جوزف گفت : مایک امشب حالش خیلی خوب نیست . او به نظر غصه دار میاد !


پدر که از شنیدن این پاسخ تیتو خیلی عصبانی شده بود با ناراحتی فریاد زد :


اصلاً خوب نیست ! نباید اینطور باشه ! ما اعضای یک خانواده هستیم و زمانی که یکی از ما حالش خوب نیست باید به همدیگه کمک کنیم . مارلون ! زود برو مایکل رو پیداش کن و بیارش اینجا !


و مارلون بلافاصله اومد دنبال من و منو تنها کنج اتاق خوابمون پیدا کرد . مارلون با دیدن من بهم لبخندی زد و گفت :


یالا داداش ! پاشو ببینم ! بابا میخواد تو رو همین الآن سر جلسه تمرین ببینه !! ( )


بلافاصله بهش جواب دادم و گفتم : برو پی کارت مارلون !! من با تو نمیام !!


مارلون با شنیدن جواب من بهم گفت : ولی تو مجبوری که با من بیای !!


و بلافاصله بازوی منو با همه قدرت کشید جوری که تعادلم به هم خورد و روی زمین افتادم !!



خلاصه مارلون در نهایت من رو به پیش جوزف برد و من با دلخوری در برابر چشم همگی اعضای خانواده ایستادم ؛ وقتی که میگم همه اعضای خانواده اینو کاملاً جدی میگم : تو اون ثانیه ها حتی رندی خردسال هم هنوز به رختخواب نرفته بود و داشت توی چشمهای من نگاه میکرد !


لحظاتی بعد ، جوزف با خنده رو به من کرد و گفت :


بیا جلو ببینم مایک ! ما نمیتونیم بذاریم تو اینطور غمگین باشی . قضیه چیه ؟!


با بی حوصلگی بهش جواب دادم :


هیچی جوزف ! فقط امروز حال و حوصله تمرین کردن رو ندارم . همین !


جوزف با شنیدن جواب من آهی کشید و بهم گفت :


خیلی خوب . پس بشین اونجا و برای ما یک آواز بخون ! 


نمیتونستم جمله ای رو که شنیده بودم باور کنم ! با بهت و ناباوری محض نگاهی به چشمان خشن ولی مهربان جوزف انداختم و گفتم : 


چی ؟! من با شماها آواز بخونم ؟!!


جوزف با همون صدای سرد و جدی خودش به من گفت :


فکر میکنم به اندازه کافی بزرگ شدی دیگه ، اینطور نیست ؟! حتماً بلدی که آواز بخونی ، اینطور نیست ؟!!


و جوزف خوب میدونست که جواب من به این سوال چیه . او مدتی قبل ، آواز خوندن من رو در مهد کودک در مقابل چشمان معلمها و همکلاسی هام تماشا کرده بود  .


جوزف ادامه داد و گفت :


معطل چی هستی بچه ؟! بذار هممون صدات رو بشنویم !! 


و جکی گیتار رو برداشت و شروع به نواختن کرد و من خوندن رو آغاز نمودم ...


فوق العاده بود ! من همه غم و درد درونم رو به یک چشم بر هم زدن از دست داده بودم . حالا این دیگران بودند که داشتند با آواز خوندن من همراهی کرده و دستهاشون رو به هم میزدند ! 


و درست از اون لحظه به بعد بود که من هم همراه با برادرهام هر شب در تمرینات گروه خوندم و رقصیدم . اون شب ، شبی بود که سرانجام من هم عضوی از گروه J5 شدم ؛ شگفت انگیز ترین لحظه تمام عمر من ... ( )



پاورقی : 


سرانجام سال 1392 هم به انتها رسید و سال جدید ، باز هم بدون حضور فیزیکی منبع مطلق نور و عشق و انرژی در آستانه از راه رسیدنه . سالها از پی هم میان و میرن و دنیا ، بیشتر و بیشتر تو و داستان زیبای زندگیتو از یاد میبره ارباب . در این ساعات و دقایق پایانی سال از تو و خدای بزرگت درخواستهایی دارم مایکل جکسون :


بهم کمک کن که تا در این دنیا هستم و نفس میکشم ، با همه وجود خدمتگزار و خادم راستین و وفادار تو و عاشقانت در سراسر گیتی باشم . بهم قدرت بده که هرگز و حتی ثانیه ای از مسیری که عمر و زندگی و جوانی خودم رو وقفش کردم دست بر ندارم و روز به روز و ثانیه به ثانیه ، بیشتر و بیشتر باعث افتخار و سربلندی نام بزرگ و بی همتای تو در عالم هستی باشم . دستان ناتوانم رو بگیر و قلم حقیرم رو تا همیشه تنها و تنها به اراده و خواست خودت به حرکت وا دار . ناتوانی ها و خستگیهام رو به بزرگی های خودت ببخش و توفیق مهربانی و عشق ورزی و قسمت کردن داشته ها و دانسته هام با دنیا رو بیش از پیش به من عطا فرما ...


و کلام آخر :


برای تک تک لحظات و خاطرات این سفر جادویی از تو متشکرم آقای جکسون !


تا همیشه و در اعماق قلبم دوستت خواهم داشت ...




تا بعد ...


Stay Tuned

! Let's Dance

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo