X
تبلیغات
زولا
چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 08:36 ب.ظ

با نام و یاد خدای بزرگ و بیکران و با عرض ادب و احترام بی پایان به روان پاک و آگاه یگانه ارباب افسانه ها ، نوشته ای دیگر از داستانهای عبرت آموز زندگی مایکل جکسون کبیر را آغاز می نمایم ...


داستان امروز ، خاطره ای تکان دهنده و فراموش نشدنی از بانوی جوانی به نام Danielle است که در دوران نوجوانی با بیماری هولناک و آزار دهنده سرطان استخوان ، دست و پنجه نرم میکرد ...


لطفاً با قلبی گشوده و وجدانی بیدار ، این حکایت عبرت آموز و ناب را مطالعه نمایید .


Danielle داستان خودش رو اینگونه روایت میکنه و میگه :


یادمه سال 2000 ، درست زمانی که 15 سالم بود ، پزشکها در موردم تشخیص نوع خاصی از سرطان استخوان رو دادند ؛ برای همین قرار شده بود که تو آگوست همون سال ، شیمی درمانی رو آغاز کنم .


شاید عده افرادی که این واقعیت رو میدونند خیلی زیاد نباشه اما حقیقت اینه که مایکل جکسون هر ساله چندین بار دربهای نورلند رو به روی افراد مختلف میگشود تا همه به اونجا بیان و از اون محیط رویایی لذت ببرند .

اونجا همه چیز مجانی بود ؛ اسباب بازی های برقی ، کنسولهای بازی و حتی انواع غذاها ... همه چیز !


یکی از دوستان من که از پایه های ثابت سفر به نورلند به حساب میومد یه شب بهم خبر داد که مایکل جکسون قراره دربهای نورلند رو به مدت دو هفته در ابتدای آگوست همون سال به روی مردم باز کنه . برای همین من بلافاصله به سراغ پدر و مادرم رفته و از اونها پرسیدم که آیا امکان داره بتونند من رو تا قبل از شروع دوره شیمی درمانیم به اونجا ببرند یا نه . به خاطر دارم که دکترها مدام به والدینم تذکر میدادند که به نظرشون این سفر خیلی به صلاح من نیست چرا که خیلی ضعیف و ناتوان شده بودم اما من بالاخره اونقدر با پدر و مادرم در این مورد صحبت کردم تا سرانجام به این سفر راضیشون نمودم . 


و سرانجام ما به دروازه های اصلی نورلند رسیده و از اون عبور کردیم . تو اون روزگار به نظرم میومد که فاصله بین این دروازه ورودی تا محوطه پارک اصلی که کلیه لوازم بازی در اون قرار داشتند باید حدود چند مایل باشه ! زمانی که خودرو از اون مسیر پر پیچ و خم تا رسیدن به محوطه اصلی قصر مایکل جکسون عبور میکرد ، احساسی در من پدید اومده بود که من تا به امروز حتی برای یکبار هم قادر به تشریح اون نشده ام . فقط میتونم بگم اون حس ، ترکیب مقدسی از صلح و آرامش مطلق بود .



در انتها وقتی که ما به محوطه اصلی رسیده و من و خانوادم از ماشین پیاده شدیم ، همگی کاملاً گیج و آشفته بوده و نمیدونستیم دقیقاً باید چه کاری انجام بدیم ؛ اینکه باید برای ثبت نام پیش کسی می رفتیم یا چی ؟؟!!

سرانجام مردی از کارمندان نورلند به سمت ما اومد و خودش رو برای ما معرفی کرد و برای پدر و مادرم ، اوضاع و احوال رو تشریح نمود . سپس ما همگی به داخل ساختمانی رفته و فرمهای اطلاعاتی رو دقیقاً پر نمودیم . بعدش ، مچ بندهای مخصوصی به ما داده شد و کارمندان نورلند برای ما توضیح دادند که حالا حق داریم سوار هر اسباب بازی الکتریکی که دوست داریم بشیم ، هر غذایی رو که میل داریم بخوریم و هر بازی رو که دلمون میخواد انجام بدیم . اون مرد همچنین برای ما خاطر نشان کرد که در یک موقعیت مناسب ، خود مایکل جکسون هم در محوطه نورلند حاضر شده و به مهمانان خوشامد گویی خواهد نمود . 

پدر و مادرم بعد از این ماجراها از اون مرد تشکر کرده و لحظاتی بعد ، من و پدرم همراه با همدیگه سوار بر چرخ و فلک مایکل جکسون در نورلند بودیم ! یادمه چرخ و فلک ، سه دور کامل و چندین نیم دور رو تا قبل از توقف طی کرد و سپس ما از اون پیاده شدیم . ما ساعتها و ساعتها قبل از اینکه بخوایم برای خوردن پشمک و پاپکورن توی صف به انتظار بایستیم ، سوار اسباب بازی های مختلف نورلند شده و حسابی تفریح کردیم .

بعد از اینکه ما سرانجام خوراکی های خودمون رو تحویل گرفته و پشت یک میز ، برای خوردن اونها مستقر شدیم ، ناگهان مشاهده کردیم که جمعیت زیادی از بچه ها ، همگی به سمت نقطه خاصی در حال دویدن می باشند . من بلافاصله با دیدن این منظره روی صندلی پشت میز رفته ، روی اون ایستادم و به دقت به سمت اون نقطه خیره شدم اما هیچ چیز خاص و ویژه ای رو مشاهده نکردم . چند دقیقه بعد ، دیدم که جمعیت داره به سمت ما حرکت میکنه و درست در همون لحظه بود که من مایکل جکسون رو مشاهده نمودم ! او زیر یک چتر خیلی بزرگ ایستاده بود و درحالیکه بچه ها در حال کشیدن دستها و پاهای او بوده و از سر و کولش بالا می رفتند ، به زیبایی لبخند میزد . 



مادرم با دیدن این صحنه ، فوراً دستهای منو کشید و من رو با خودش به سمت نقطه ای که مایکل جکسون اونجا ایستاده بود به حرکت در آورد . ما خودمون رو به مایکل جکسون معرفی کردیم و مادرم به او گفت که چه لحظات زیبا و خارق العاده ای رو در نورلند سپری کرده ایم . سپس مادرم برای مایکل جکسون ، داستان بیماری سرطان من رو تعریف کرد و بهش گفت که من قراره از هفته آینده تحت معالجه با شیمی درمانی قرار بگیرم . مایکل جکسون با شنیدن این جمله ، در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود ، دستش رو روی سر من قرار داد و به آرومی بهم گفت : خدا بهت برکت بده .

وقتی که مایکل جکسون روی سر من دست کشید ، همون حس آرامش و صلح و قداست که من به محض ورودم به نورلند اون رو درون وجودم لمس کرده بودم ، یکبار دیگه با قدرت بیشتری به سراغ من اومد . مایکل جکسون سپس در مقابل ما چند دقیقه ای رو برامون صحبت کرد و سپس اونجا رو ترک کرد و دور شد . من هم به همراه خانوادم و جمع دیگه ای از بچه ها از نو مشغول بازی با اسباب بازی های داخل نورلند شدم اما ابداً نمیتونستم صحنه ملاقاتم با مایکل جکسون رو از یاد ببرم . 

شب هنگام و درست زمانی که ما قصد ترک نورلند رو داشتیم ، همون مردی که در بدو ورود ما به استقبالمون اومده و ما رو پذیرش کرده بود ، به سمت پدرم اومد و یادداشتی رو به او تحویل داد . اون یادداشت ، دعوتنامه ای از طرف شخص مایکل جکسون بود که ما 3 نفر رو برای صرف شام در کنار خودش به ساختمان مسکونی اصلی نورلند دعوت نموده بود ! پدرم بی تردید و معطلی دعوت مایکل جکسون رو قبول کرد و سپس اون مرد ، ما رو از مسیر دیگه ای که به ساختمان اصلی نورلند منتهی میشد ، به سمت محل اقامت پادشاه پاپ هدایت کرد . زمانی که ما مقابل این ساختمان رسیدیم ، من حقیقتاً متعجب و شگفت زده شدم . من توقع داشتم که ساختمان محل اقامت مایکل جکسون حقیقتاً یک قصر خیلی خیلی بزرگ باشه اما اون ساختمان اینطوری نبود ؛ درسته که اونجا کوچیک به شمار نمیومد اما حقیقتاً غول آسا هم نبود ! زمانی که ما مقابل درب اصلی رسیدیم ، چند نفر از افرادی که برای مایکل جکسون کار میکردند به ما خوشامد گویی نمودند . ما در کنار مایکل جکسون و فرزندانش غذا خوردیم و حقیقتاً اون شب ، بهترین شب کل عمر من تا به این لحظه به حساب میاد . بعد از شام ، مایکل جکسون از پدر و مادرم سوال کرد که آیا از نظر اونها اشکالی نداره که او ، خودش هم به همراه ما دعای شب رو بخونه و بدیهی بود که پدر و مادرم موافق بودند . و من سوگند میخورم که در تمام طول عمرم ، حتی تا به این لحظه شخصی رو ملاقات نکرده ام که اونطوری که مایکل جکسون دعا میخوند با خدا راز و نیاز کنه . هنوز که یادم میاد همه موهای تنم راست میشه . با تمام صداقت وجودم دارم میگم که با دیدن صحنه دعا خوندن مایکل جکسون ، من اون شب در 15 سالگی بر سر سفره شام گریستم . ( )



وقتی که دعا خوندن مایکل جکسون به انتها رسید ، من چشمانم رو گشودم و دیدم که چشمان پدر و مادرم ، درست شبیه به من غرق در اشک شده است . مایکل جکسون اونقدر سخاوتمند و بخشنده بود که اون شب به ما امکان بازدید از خیلی چیزهایی رو داد که دیگران در طول روز هرگز موفق به ملاقات اونها نشده بودند . او ما رو به همراه خودش به سالن تئاتر و نمایش اصلی نورلند برد . بهتره اینطور توضیح بدم که سالن سینمای داخل نورلند ، به هیچ عنوان یه سالن پخش عادی به شمار نمیومد ؛ تو اون سالن نه تنها صندلی هایی مشابه با همه سالنهای دیگه وجود داشت ، بلکه تخت خوابهایی مختص کودکانی که اونقدر بیمار بودند که حتی برای تماشای یک فیلم هم نمیتونستند سر جای خودشون بنشینند قرار گرفته بود . بعد از اینکه مایکل جکسون همه چیز و همه جا رو به ما نشون داد ، ما با او خداحافظی کرده و برای همه چیز ازش قدردانی نمودیم . حالا دارم بهتون میگم ، میزان شوک و بهت مادرم رو چند روز بعد وقتی که به صورت کاملاً غیر منتظره با تماس تلفنی مایکل جکسون مواجه شد در نظر بگیرید !! ( )


احتمالاً مایکل جکسون باید شماره تلفن خونه ما رو از روی برگه های اطلاعاتی پذیرش که ما وقت ورودمون به نورلند اونها رو تکمیل کرده بودیم استخراج کرده باشه . مایکل جکسون از مادرم حال و احوال من رو سوال کرد و مادر بهش گفت که شیمی درمانی من از روز دوشنبه آغاز خواهد شد . مایکل جکسون با شنیدن این جمله بلافاصله شماره تلفن مستقیم خودش رو به مادرم داد و از او خواهش نمود که به محض آغاز دوره شیمی درمانی من در اواسط هفته ، او رو در جریان جزئیات داستان قرار بده . مادرم هم با این درخواست مایکل جکسون موافقت نمود و سپس با او خداحافظی کرده و تماس رو قطع کرد .

من صبح روز دوشنبه همون هفته ، به همراه پدر و مادرم برای شیمی درمانی عازم بیمارستان شدم . کمی بعد ، دکتر در حالیکه مدارک پزشکی من توی دستهاش بود وارد اتاق شد تا با من و پدر و مادرم رو در رو صحبت کنه . هر سه نفر ما از این موضوع نگران بودیم که نکنه سرطان من در این مدت اوضاعش بدتر و حاد تر شده باشه . کادر بیمارستان دو روز قبل از شروع شیمی درمانی از من آزمایشهای خون و اسکنهای جدیدی به عمل آورده بودند ؛ این عمل ، نُرم عادی و طبیعی برای کلیه بیماران سرطانی ِدر آستانه شیمی درمانی به شمار میومد و حالا دکتر با نتایج آزمایشات من ، رو در روی ما سه نفر بود .

دکتر در حالیکه مستقیماً به پدر و مادر من خیره شده بود به اونها گفت : 


من نمیدونم چطوری این رو به شما بگم . من نمیدونم چطوری این موضوع رو تشریح کنم اما Danielle دیگه سرطان نداره . هیچ رد و نشانه ای از وجود سرطان در هیچکدوم از نتایج این اسکنها به چشم نمیخوره !!


من ، مادرم و پدرم همگی برای لحظاتی به دکتر خیره شده و هیچ عکس العملی نشون نمیدادیم . سرانجام مادرم سکوتش رو شکست و گریستن رو آغاز کرد . در پایان ما بیمارستان رو ترک کرده و عازم منزل شدیم . اولین کاری که مادرم بعد از رسیدن به خونه انجام داد ، تماس گرفتن با مایکل جکسون بود . من از دیدن این صحنه که مادرم پشت تلفن در هنگام مکالمه با مایکل جکسون به شدت گریه میکرد خجالت زده شده بودم اما وقتی که در پایان ، مادرم گوشی رو به دست من داد متوجه شدم که مایکل جکسون هم به همون شدت در پشت تلفن با شنیدن داستان من گریسته است .


در طی سالیان بعد از اون واقعه ، مایکل جکسون همچنان در ارتباط تلفنی با من و اعضای خانوادم باقی موند و همیشه سالی چند بار با خونه ما تماس میگرفت و با ما سلام و احوالپرسی میکرد . او گاهی اوقات به مناسبتهای مختلف برای ما هدایا و کارتهای مختلفی رو ارسال میکرد . من حالا سالیان ساله که دارم بدون سرطان در این دنیا زندگی میکنم . من هنوزم که هنوزه نمیتونم شرح بدم که طی اون سفر به نورلند چه اتفاقی برای من رخ داد . این واقعه حقیقتاً غیر قابل تشریحه . من امروز فقط میخوام تا مردم و مخاطبین این داستان بدونند که تنها من یک نفر نبودم که نورلند رو در حالیکه بیمار و نحیف و رنجور بودم ملاقات کردم و سپس ، صحیح و سالم به زندگی عادی بازگشتم ؛ صدها و شاید هزاران انسان همانند Danielle با داستانهای مشابه توی این جهان زندگی میکنند . داستانهای ما در طول حیات مایکل جکسون هرگز علنی و آشکار نشد چرا که مایکل جکسون دوست نداشت چنین اتفاقی بیفته . او به من و نسل کودکان گمشده نورلندش اجازه انتشار داستان این معجزات تکان دهنده را نمیداد و از همگی ما قول میگرفت که هرگز این داستانها را در زمان حیات او برای دنیا روایت نکنیم اما فکر میکنم امروز میتوانم عهدم با او رو شکسته و داستانم را با عشق فریاد بزنم .

مایکل جکسون یک انسان فوق العاده بود و من بعید میدونم دوباره زمانی در این عالم فرا برسه که دنیا با مخلوقی مواجه بشه که به اندازه او نه تنها نگران کودکان ، بلکه کل انسانهای روی زمین باشه ...


* نامش جاودان و راهش پر رهرو باد ...




تا بعد ...


Stay Tuned

! Let's Dance

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo